گوهري بودم، نهان اندر صدف
دركف درياي خلقت بي هدف
موجي از عشق آمد، از جايم بكند
گاهي اين سو، گاهي آن سويم فكند
مدتي درسينه اش جايم بداد
آنگه افكندم در آغوش جماد
از جمادي مردم و نامي شدم
وزنما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم
پس چه ترسم كي ز مردن كم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر
تا برآرم از ملائك بال وپر
از ملك هم بايدم پران شوم
آنچه رادر وهم نايد آن شوم
بار ديگر بايدم جستن ز جو
كل شيئي هالك الا وجهه
پس عدم گردم، عدم چون ارغنون
گويدم كانااليه وراجعون
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
ای دل چه انديشيد ه ای در عذر آن تقصير ها
زان سوی او چندان وفا زين سوی تو چندين جفا
زان سوی او چندان کرم، زين سو خلاف و بيش و کم
زان سوی او چندان نعم،زين سوی تو چندين خطا
زين سوی تو چندين حسد ، چندين خيال و ظنّ بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندين کشش از بهر چه تا در رسی در اوليا
از بد پشيمان می شوی، الله گويان می شوي
آن دم ترا او می کشد تا وا رهاند مر ترا
از جرم ترسان می شوی، وز چاه پرسان می شوي
آن لحظه ترساننده را با خود نمی بينی چرا؟
گر چشم تو بر بست او چون مهره ای در دست او
گاهت بغلتاند چنين گاهت ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سيم و زرّ و زن
گاهی نهد در جان تو نور خيال مصطفي
اين سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشکند کشتی درين گردابها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا
بانگ شعيب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد ، از آسمان آمد سحر گاهش ندا
گر مجرمی بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت
فردوس خواهی دادمت خامش ، رها کن اين دعا
گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان
گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر بقا
گر راندۀ آن منظرم، بستست ازو چشم ترم
من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا
جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زين رنگ و بو کو فرانوار بقا
گفتندباری کم گری تا کم نگردد مبصري
که چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمي
ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نيست لايق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد فدای يار خود
يار يکی انبان خون يار يکی شمس ضيا
چون هر کسی در خورد خود ياری گزيد از نيک و بد
ما را دريغ آيد که خود فانی کنيم از بهر لا
روزی يکی همراه شد با بايزيد اندر رهي
پس بايزيدش گفت:«چه پيشه گزيدی ای دغا
گفتا که من خربنده ام پس بايزيدش گفت رو
يارب خرش را مرگ ده تا او شود بنده ای خدا
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY