بادبادک
از مخالفت نهراسید،فقط وقتی بادبادک می تواند بالا رود که با باد مخالف مواجه شود.چرچیل
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
ساعت 10:40 موضوع |
لینک ثابت
زاهد گرسنه
گفتهاند که زاهدي، در يکي از کوههاي لبنان، در غاري انزوا گزيده ميزيست. روزها را روزه ميداشت و شب هنگام، گِردهي ناني بهرش ميرسيد که با نيمي از آن افطار م کرد و نيمه ديگرش را به سحر ميخورد. روزگاري دراز چنين بود و از آن کوه فرود نميآمد. تا اين که قضا را، شبي، گِردهي نانش نرسيد. سخت گرسنه و بيتاب شد. نماز بگزارد و آن شب را چشم انتظار چيزي که گرسنگيش را فرونشاند، گذراند و چيزي بدستش نرسيد. در دامنهي آن کوه، روستائي بود که ساکنانش غيرمسلمان بودند. زاهد، صبح هنگام بدانجا فرود آمد و از پيري طعام خواست. پير، وي را دو گردهي جوين داد. زاهد آن دو را بگرفت و آهنگ کوه کرد. قضا را در خانهي آن پير، سگي گر و لاغر بود. بدنبال زاهد افتاد و عوعوکنان دامن جامش بگرفت. زاهد، يکي از آن دو گرده را برايش افکند، تا دست از سر او بردارد. اما سگ، گرده را خورد و بار ديگر خود را به زاهد رساند و به عوعو کردن پرداخت. زاهد، نان دوم را نيز بدو انداخت. سگ آن را نيز خورد و بارديگر بدنبال زاهد رفت و به عوعو پرداخت و دامن جامهاش بدريد. زاهد گفت: سبحان الله هيچ سگي را بيحياتر از تو نديدهام. صاحب تو، دو گرده نان به من داد گه تو هر دو را از من گرفتي. پس اين زوزه و عوعو و جامه دريدنت چيست؟ خداي تعالي سگ را بزبان آورد که: من بيحيا نيستم. چه در خانهي اين غير مسلمان پرورده شدهام. گًلّه و خانهاش را حراست ميکنم و به استخوان پاره يا تکه ناني که مرا ميدهد، خرسندم. گاهي نيز مرا فراموش ميکند و چند روزي را بدون اينکه چيزي بخوردم، ميگذرانم. گاهي هم او حتي براي خود چيزي نمييابد و براي من نيز. با اين همه، از زماني که خود را شناختهام، خانهاش را ترک نگفتهام و به در خانهي غير او نرفتهام. بل عادتم اين بوده است که اگر چيزي بيابم، سپاس بگزارم واگرنه، بردباري پيشه کنم. اما تو قطع گردهي نانت را به يک شب طاقت نداشتي و از در خانهي روزي رسان، بدرخانهي اين غيرمسلمان آمدي، روي از معشوق بتافتي و با دشمن رياکارش بساختي، برگو کدام يک از ما بيحياست. تو يامن؟ زاهد با شنيدن اينسخنان،دست برسر کوفت و بيهوش برزمين افتاد.
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه ششم شهریور 1386
ساعت 15:16 موضوع |
لینک ثابت
دل خلق را ندانم به چه حیله می ربایی
تو که روی خویشتن را به کسی نمی نمایی
نوشته شده توسط لیلا در شنبه سوم شهریور 1386
ساعت 7:47 موضوع |
لینک ثابت